بچه های آی تی نگار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : armin moghadasi
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 5 شهریور 1397 :: نویسنده : armin moghadasi
یه روز یه عاشق دختری شدم که حاضر بودم تمام عمرم را باهاش باشم. یه روز سر جلسه امتحان کلاس زبان انگلیسی بودیم که یه دفعه ازم پرسید: جواب این سوال رابهم بگو. من بهش گفتم و ما بعد از اون باهم بودیم. من حاضر تمام زندگیم رو به پاش بریزم. ما تا دو سال باهم بودیم. مسافرت میرفتیم، میرفتیم کافه ، به هر حال ما این دو سال رو باهم بودیم حتی براش هم طلا خریدم. یه روز بهم زنگ زد گفت: دیگه نمیخوام که باهم باشیم. بعد من هرچه اصرار میکردم نظرش هم برنگشت. بعد تا اینکه دیشب بود من رفتم کافه اونو دیدم و همان جا دوباره باهم دوست شدیم والان هم باهم قرار داریم. اینجوری بود که من عاشق این دختر شدم.

این از قصه ی ما...................! نظر بدید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 5 شهریور 1397 :: نویسنده : armin moghadasi

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
بهم گفت:
”متشکرم”.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.
من عاشقشم.
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد.
خودش بود .
گریه می کرد.
دوستش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه.
من هم اینکار رو کردم.
وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:
”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:
”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.
به من گفت:
”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:
تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.
با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:
”تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت.
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….


ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 8 مهر 1395 :: نویسنده : armin moghadasi
محمد بن عبداللّه[ (زادهٔ ۵۷۰ در مکه – درگذشتهٔ ۶۳۲ میلادی در مدینه)[پانویس ۲] بنیان‌گذار و پیامبر اسلام و به اعتقاد مسلمانان، آخرین پیامبر در سلسلهٔ پیامبران الهی و تحویل‌دهندهٔ کتاب قرآن و تجدیدکننده آیین اصلی و تحریف‌ نشدهٔ یکتاپرستی (دین حنیف) است. او هم‌چنین به عنوان یک سیاست‌مدار، رئیس دولت، بازرگان، فیلسوف، خطیب، قانون‌گذار، اصلاح‌گر، فرمانده جنگی، و برای مسلمانان و پیروان برخی مذاهب، مأمور تعلیم فرمان‌های خدا به شمار می‌رود.

وقایع مربوط به زندگانی محمد نسبت به دیگر پیامبران پیش از وی به صورت کامل‌تری در معرض قضاوت تاریخ قرار گرفته و راجع به او گزارش‌های فراوانی در متون تاریخی آمده، اگر چه مثل سایر شخصیت‌های تاریخی پیش از دنیای مدرن، تمامی جزئیات زندگی‌اش روشن نیست و طی قرن‌ها بین موافقان و مخالفانش مورد مناقشه بوده‌است.او حدود سال ۵۷۰ میلادی، در مکه در سرزمین حجاز واقع در شبه جزیره عربستان به دنیا آمد. در دوران جوانی به بازرگانی مشغول بود، و نخستین بار در ۲۵ سالگی ازدواج کرد. ناخشنود از روش زندگی مردم مکه، محمد گهگاه در غار حرا در یکی از کوه‌های اطراف آن دیار به تفکر و عبادت می‌پرداخت. به باور مسلمانان، محمد در همین مکان و در حدود ۴۰ سالگی از طرف خدا به پیامبری برگزیده شد و وحی بر او فروفرستاده شد. در نظر آنان، دعوت محمد همانند دعوت دیگر پیامبرانِ کیش یکتاپرستی مبنی بر این بود که خداوند (الله) یکتاست و تسلیم شدن برابر خدا راه رسیدن به اوست.

طی ۱۳ سال دعوت در مکه، تعداد اندکی به اسلام گرویدند که با مخالفت برخی قبیله‌های قریش روبه‌رو شدند و با آنان با خشونت رفتار می‌شد. محمد برای رهایی از آزار و اذیت‌ها به همراه پیروان خویش، در سالی که بعدها مبدأ تقویم هجری شمسی و قمری شد، به شهر یثرب (که بعدها مدینةالنبی نامیده شد)، هجرت کرد. او در مدینه توانست قبایل در حال جنگ اوس و خزرج را متحد کند. وی بر پایه مسلمانان مهاجر مکه و مردم مدینه جامعه و دولتی نوین با نام امت تأسیس کرد. بین مسلمانان با قبایل مکه و هم پیمانان آنها جنگ درگرفت و سرانجام پس از هشت سال جنگ با مکه، محمد به همراه پیروانش که تا آن زمان به بیش از ده هزار نفر بالغ شده بودند، شهر زادگاهش را فتح کرد. بتدریج و بخصوص پس از فتح مکه بیشتر مردم شبه جزیره عربستان به اسلام گرویدند و امت اسلام به کل این سرزمین گسترش یافت. محمد ده سال پس از هجرت، و چند ماه پس از بازگشت از حجةالوداع، بیمار شد و درگذشت.

آیات یا نشانه‌های خداوند که به باور مسلمانان، به صورت وحی به محمد رسیده و تا هنگام درگذشتش توسط او اعلام می‌شد، قرآن را تشکیل می‌دهد و آنان تا به امروز این کتاب را به عنوان «کلام خدا» گرامی داشته‌اند. در کنار قرآن، زندگی محمد (سیره) و روایات گردآوری‌شده از او (سنت) نیز برای مسلمانان به عنوان منابع اصلی شریعت اسلام اهمیت دارد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 21 فروردین 1394 :: نویسنده : armin moghadasi

عروسی دختر همسایمون -صاحبخونه- بود و مردونه رو انداخته بودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار شد من توی اتاق خواب بمونم تا مردها ناهارشونو بخورن و برن. من تو اتاق خودمو با کامپیوتر سرگرم  کردم. مهمونا کم کم وارد میشدن و من صداشونو میشنیدم… همینطور اضافه میشدن … قرار بود ۲۵ نفر باشن اما نزدیک ۱۰۰ تا بودن! یا خدا! منم قفل در اتاقم خراب بود و هر لحظه میترسیدم که یکی بپره تو اتاق! وای!!

از ترسم رفتم یه متکا انداختم پشت در که هرکی مثلاً خواست وارد اتاق شه ، تلاشش بیهوده باشه! هیچی! اومدم با استرس پشت کامپیوتر نشستم و اصلا نفمهیدم چیکار میکنم! همینجوری مشغول بودم که از تو پذیرایی صدای چندتا پسر بچه ی تخس رو شنیدم… خدایا ارحمنی! شرارت از صداشون می بارید! مطنئن بودم فضولیشون گل میکنه و میان سمت اتاق…! اصلاً اجازه ندادن این فکر کامل از سرم خطور کنه! دیدم دستگیره ی در داره بالا پایین میشه… خدایا تو که دوسم داشتی! حالا چیکار کنم چیکار نکنم؟!….. در اسرع وقت پریز کامپیوترو کشیدم و پریدم تو حموم! خدارو شکر متکاهه کار خودشو کرد و حداقل باعث شد چند ثانیه دیر تر وارد اتاق بشن. من تو حموم چمباتمه زده بودم ، چراغ هم خاموش بود و دستگیرشو هم از داخل انداخته بودم که وارد حموم نشن حداقل! والا!

صداشونو می شنیدم و حرص میخوردم! خدا رو شکر همه چیو جمع کرده بودم انداخته بودم تو کمد دیواری وگرنه باید فاتحه شونو میخوندم! آخه آدم اینقدر فضول!؟؟؟ اینا ننه بابا ندارن که بهشون بگه نکن زشته؟! چی بگم والا؟! همینجوری مثل بز نشسته بودم روی دوتا پاهام ( آخه یکی نیست بگه مگه چهارتا پا داری که رو دوتاش نشستی؟ )

کف حموم خیس بود و نمیشد روی نشیمنگاه نشست و اگر هم بلند میشدم سایه م از شیشه مشجر معلوم میشد! میشد با این روش اونا رو ترسوند ، اما میرفتن ننه باباشونو (اگه داشتن!) صدا میکردن و آبروی نداشته ی منم میرفت پی کارش!

تصمیم گرفتم مثل بز ، نه بز رو یه بار گفتم تکراری میشه! مثل مرغ پرکنده همونجا بشینم و به شانس و اقبال خودم فحش های +۱۸ بدم و صد البته به اون بچه های فضول و عمه هاشون!

تو همین اوضاع اسفناک بودم که یهو در حموم تکون خورد! وای خدا اینا دیگه چه تخسایی هستن! اگه میشد با ژیلت خودکشی کرد حتماً این کارو میکردم! ولی خدا رو شکر اون صحنه ی ترسناک تموم شد و به نظر رسید که از اتاق رفتن بیرون و در رو هم پشت سرشون بستن!

نفس عمیقی کشیدم و  بلند شدم! پاهام بدجوری کرخت شده بود! آخرین باری که پاهام اینجوری شده بود ، چندسال پیش موقع آزمون عملی آمادگی دفاعی بود که انقد بشین پاشو رفتم تا نزدیکی مرز افلیجیت رسیدم!! اما الآن خدا رو شکر میکنم فقط پاهام درد گرف و اتوبوسمون تصادف نکرد…

بگذریم

دستگیره ی در حموم رو آزاد کردم و در رو  کشیدم طرف خودم… یه بار ، دو بار.. نمیومد!!! از بیرون بسته بود!! دهـــنـــتـــونو….. معاینه فنی! دستگیره ی در رو از بیرون بسته بودن! چیکار میکردم؟! خدایا یه تیغ تیز محصولی از لامیران… نه! چندتا سوسک از تو چاه بفرست بالا من سکته رو کامل بزنم ، نمیخوام خون راه بیفته. حال منو تصور کنید تو اون لحظه… خودتونو جای من بذارید…

نشستم کف و حموم و بی توجه به خیسی کفِ ش شروع کردم به گریه… ساعت تقریباً ۱۱:۳۰ بود و مهمونا قرار بود ساعت ۱ ناهار بخورن و بعدش برن! یعنی رســماً ۲ ساعتی رو تو حموم تاریک و مبهم زندونی بودم! کلید برقش هم بیرون بود و من دستم از بیرون کوتاه بود!

تو همون حال و هوا واسه خودم افکار خنگولانه میساختم!

نکنه از چاه حموم اژدها بیاد بیرون!



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 مرداد 1393 :: نویسنده : armin moghadasi
فوق ستاره ی بارسلونا دارای ملیتی آرژانتینی است.او از همان دوران کودکی نبوغ سرشار و بالای خود را به نمایش گذاشت تا جایی که مربی آن دورانش در باره ی وی گفته:" در آن مقطع کمتر بازیکنی را دیده بودم که در سن مسی آنقدر نابغه باشد و به جرات می گویم کسی وجود نداشت

.

لیونل کارهایی با توپ می کرد که اعجاب برانگیز بود و فقط از یک بازیکن مستعد بر می آمد.
" بله همانطور که گفته شد مسی فوتبال را از کوچکی و در خون خود داشت.
متاسفانه لیونل دارای یک بیماری هورمونی بوده که در اثر آن ترشحات کافی که لازمه ی رشد جسمانی وی بود بدن وی را تغذیه نمی کرد. او در مقایسه با هم سن و سالان اش بسیار ریزتر و کوتاه قد تر بود .

در نهایت پدرش برای مداوای وی تصمیم گرفت او را به اروپا بیاورد و این آغاز سناریوی ورود شخصی به بارساست که اکنون همه ی ما با غرور با اسم اش در دنیا جولان می دهیم.
نمی دانم بیماری وی را معجزه بنامم یا خوش شانسی برای بارسا! به هر حال او پا به شهر بارسلونا نهاد. وقتی او به یک دکتر مراجعه کرد دریافت که می تواند با تزریق نوعی آمپول این کمبود ترشح را رفع کند.

او در مدرسه ی فوتبال بارسلونا ثبت نام می کند و... با این روند می توان او را رهروی بزرگانی چون پویول , ژاوی , انیستا , والدس و... دانست, چون به نوعی مسی دست ساخته ی آکادمی بارسلوناست.
مقامات بارسا متعهد شدند که خرج و مخارج درمان وی را به عهده بگیرند.حدود دو سال پیش با درخشش لئو در ترکیب تیم دوم بارسلونا مطبوعات , مربی تیم دوم بارسلونا و بزرگی چون آرماندو مارادونا سعی کردند او را به ترکیب 25 نفره ی رایکارد برای بازی در لیگا تحمیل کنند .
اما او برای اولین در بازی با اوساسونا در نیوکمپ به میدان رفت.(این بازی که فصل پیش برگزار شد در هفته ی هشتم بود و با نتیجه ی 3 بر صفر به سود بارسا به پایان رسید. اتوئو 2 بار و رونالدینهو از روی نقطه ی پنالتی گلزنی کردند, بسیار جالب است بدانید که او در این بازی جانشین رونالدینهو شده بود!).
او فرصت کرد که در طول فصل قهرمانی بارسا در چندین بازی, هر چند اندک به میدان برود. مهمترین دیداری که او در آن درخشید در بازی با آلباسته در نیوکمپ و از هفته ی 34ام بود که وی دو گل زد که البته یکی را کمک داور به اشتباه آفساید گرفت! بارسا آن بازی را 2 بر صفر برد .
شاید 17 ساله بودن لیونل عامل اصلی ترس از گذاردن او در ترکیب اصلی و جانشین کردن او به جای ژولی فرانسوی بود. جام جهانی جوانان سکوی پرتاب مسی بود تا نه تنها خود را به رایکارد بلکه به جهانیان معرفی کند.
درخشش خیره کننده ی وی در جام جهانی, قهرمانی تیم کشورش را به همراه داشت او در دیدار پایانی برابر نیجیریه دو گل از روی نقطه ی پنالتی زد و جام را تقدیم به مردم آرژانتین نمود.کسب آقای گلی جام , برترین بازیکن و پدیده ی جام عناوین شخصی او در این تورنمنت معتبر بود. لازم به ذکر است سن لیونل در آن تورنمنت به 18 نرسیده بود و او جوان ترین بازیکن نیز بود! موفقیت لئو درجام جهانی جوانان و بازی های نه چندان دلچسب ژولی سرانجام به نفع جوان اول بارسلونا به پایان رسید.
او در هفته ی ششم و در بازی با زاراگوزا در نیوکمپ(2بر2) به میدان رفت و کم کم توسط رایکارد به پیکره ی تیم تزریق می شد. مشکلات پاسپورت اروپایی سبب شد تا رقیبان دندان هایشان را تیز کنند که مهمترین آنها دپورتیوو لاکرونیا بود. پس از حل این مشکل مسی به بازی های خود ادامه داد و این مساله با خشم باشگاهایی همراه بود که بازهم دپور در متن ماجرا بود و آنها سعی کردند مانع ادامه ی حضورش در لا لیگا شوند.

او در مدرسه ی فوتبال بارسلونا ثبت نام می کند و... با این روند می توان او را رهروی بزرگانی چون پویول , ژاوی , انیستا , والدس و... دانست, چون به نوعی مسی دست ساخته ی آکادمی بارسلوناست.مقامات بارسا متعهد شدند که خرج و مخارج درمان وی را به عهده بگیرند.
حدود دو سال پیش با درخشش لئو در ترکیب تیم دوم بارسلونا مطبوعات , مربی تیم دوم بارسلونا و بزرگی چون آرماندو مارادونا سعی کردند او را به ترکیب 25 نفره ی رایکارد برای بازی در لیگا تحمیل کنند .
اما او برای اولین در بازی با اوساسونا در نیوکمپ به میدان رفت.(این بازی که فصل پیش برگزار شد در هفته ی هشتم بود و با نتیجه ی 3 بر صفر به سود بارسا به پایان رسید.
اتوئو 2 بار و رونالدینهو از روی نقطه ی پنالتی گلزنی کردند, بسیار جالب است بدانید که او در این بازی جانشین رونالدینهو شده بود!).
او فرصت کرد که در طول فصل قهرمانی بارسا در چندین بازی, هر چند اندک به میدان برود. مهمترین دیداری که او در آن درخشید در بازی با آلباسته در نیوکمپ و از هفته ی 34ام بود که وی دو گل زد که البته یکی را کمک داور به اشتباه آفساید گرفت! بارسا آن بازی را 2 بر صفر برد .
شاید۱۸ ساله بودن لیونل عامل اصلی ترس از گذاردن او در ترکیب اصلی و جانشین کردن او به جای ژولی فرانسوی بود. جام جهانی جوانان سکوی پرتاب مسی بود تا نه تنها خود را به رایکارد بلکه به جهانیان معرفی کند.
درخشش خیره کننده ی وی در جام جهانی, قهرمانی تیم کشورش را به همراه داشت او در دیدار پایانی برابر نیجیریه دو گل از روی نقطه ی پنالتی زد و جام را تقدیم به مردم آرژانتین نمود.کسب آقای گلی جام , برترین بازیکن و پدیده ی جام عناوین شخصی او در این تورنمنت معتبر بود. لازم به ذکر است سن لیونل در آن تورنمنت به 18 نرسیده بود و او جوان ترین بازیکن نیز بود! موفقیت لئو درجام جهانی جوانان و بازی های نه چندان دلچسب ژولی سرانجام به نفع جوان اول بارسلونا به پایان رسید.
او در هفته ی ششم و در بازی با زاراگوزا در نیوکمپ(2بر2) به میدان رفت و کم کم توسط رایکارد به پیکره ی تیم تزریق می شد. مشکلات پاسپورت اروپایی سبب شد تا رقیبان دندان هایشان را تیز کنند که مهمترین آنها دپورتیوو لاکرونیا بود. پس از حل این مشکل مسی به بازی های خود ادامه داد و این مساله با خشم باشگاهایی همراه بود که بازهم دپور در متن ماجرا بود و آنها سعی کردند مانع ادامه ی حضورش در لا لیگا شوند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 24 مرداد 1393 :: نویسنده : armin moghadasi

کریستیانو رونالدو دوس سانتوس آویرو (به پرتغالی: Cristiano Ronaldo dos Santos Aveiro) (زادهٔ ۵ فوریه ۱۹۸۵)،که عموماً با نام کریستیانو رونالدو شناخته می‌شود، بازیکن فوتبال اهل کشور پرتغال است که در پست مهاجم برای باشگاه فوتبال رئال مادرید بازی می‌کند. او در سال ۲۰۰۹ با انتقال ۸۰ میلیون پوندی‌اش (۹۴ میلیون یورو، ۱۳۱٫۶ میلیون دلار) از منچستر یونایتد به رئال مادرید، به گران‌ترین بازیکن تاریخ فوتبال جهان تبدیل شد. رکوردی که بر اساس گزارش‌های منتشر شده، با انتقال ۱۰۰ میلیون یورویی گرت بیل از تاتنهام به رئال مادرید در سال ۲۰۱۳، شکسته شد. با حقوق سالیانه ۲۱ میلیون یورو، دارای بالاترین درآمد بین بازیکنان فوتبال جهان است.و رقم قیدشده در قراردادی وی برای جدایی از رئال مادرید، ۱ میلیارد یورو می‌باشد.

او فوتبالش را در نوجوانی در تیم آندورینها آغاز کرد. بعد از دو سال به باشگاه فوتبال ناسیونال مادیرا پیوست و پس از آن، به باشگاه اسپورتینگ لیسبون ملحق شد. او در این تیم، نظر الکس فرگوسن سرمربی وقت منچستر یونایتد را به خود جلب کرد و در سال ۲۰۰۳ با قراردادی به ارزش ۱٣٫۲۴ میلیون پوند (۱٦ میلیون یورو) به منچستر یونایتد پیوست. او نخستین جامش در منچستر یونایتد را با قهرمانی در جام حذفی سال ۲۰۰۴ به دست آورد.

وی تا سال ۲۰۰۹ با شیاطین سرخ هم‌بازی بود و چندین بار جام حذفی و لیگ برتر انگلستان را با آنان فتح‌کرد. او با شیاطین سرخ قهرمان لیگ قهرمانان اروپا، جام خیریه انگلستان و جام باشگاه‌های جهان و هم‌چنین برندهٔ جایزهٔ انفرادی کفش طلای اروپا شد و آرزوی چهل‌سالهٔ منچستر را برآورده‌کرد. رونالدو در فصل ۰۸–۲۰۰۷، با ۴۲ گل در طول فصل، رکورد ۴۰ سالهٔ تاریخ باشگاه که دست جورج بست با ۳۳ گل بود را شکست. در همان سال، کفش طلای اروپا را با هشت امتیاز جلوتر از مهاجم اسپانیایی، دنیل گویزا کسب‌کرد.

رئال مادرید در تابستان سال ۲۰۰۹ با قراردادی ۹۴ میلیون یورویی، با رونالدو به‌توافق رسید و رکورد گران‌قیمت‌ترین فوتبالیست جهان را شکست. بزرگ‌ترین موفقیت او در باشگاه جدید خود، فتح لا لیگا بوده‌است. او در فصل ۱۱–۲۰۱۰، رکورد ۴۰ گل تلمو زارا و ۳۸ گل هوگو سانچز در یک فصل رئال را شکست. او با به‌ثمر رساندن ۵۱ گل در یک فصل، رکورد تاریخ باشگاه که دست فرانس پوشکاش با ۴۹ گل بوده‌است را شکست.

رونالدو در سال ۲۰۰۳ به تیم ملی پرتغال راه‌یافت و در سال ۲۰۱۰، کاپیتانی تیم ملی‌اش را بر عهده‌گرفت. او ۹۸ بازی در تیم ملی پرتغال بازی‌کرده و ۳۷ گل به‌ثمر رسانده‌است. موفق‌ترین سال‌های حضور او در تیم ملی، سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۶ بوده‌است که در آن سال‌ها پرتغال نایب قهرمان جام ملت‌های اروپا ۲۰۰۴ و چهارم جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان شده‌است. رونالدو آمیزه‌ای از سرعت، قدرت بدنی، شوت‌های پر قدرت و تک‌نیک است، او سریعترین بازیکن جهان است و رکوردار بلندترین پرش در بین فوتبالیست‌های جهان است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 15 مرداد 1393 :: نویسنده : armin moghadasi

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی

 دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر
 بدی براتون باشم ,
 
تنها امیدی که در حال حاضر برای
 عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه
این عمل ، کاملا در مرحله أزمایش ، ریسکی و خطرناکه
 ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود ندارهبیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه
 ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین."  اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن ,
 
بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید:" خب , قیمت یه مغز چنده؟";
 
دکتر بلافاصله جواب داد5000$" برای مغز یک زن و 200$ برای
 مغز یک مرد."
 
موقعیت نا جوری
 بود , خانم های  داخل  اتاق سعی می کردن نخندند و

 نگاهشون با آقایون داخل اتاق تلاقی نکنه , بعضی ها هم با خودشون
 پوز خند می زدند!
 
بالاخره یکی طاقت نیاورد و
 سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از

 دهنش پرید که :
 "
چرا مغز خانم ها گرونتره ؟ "

دکتر با معصومیت بچگانه ای
برای حضار داخل اتاق توضیح داد که:  این قیمت استاندارد مغزه !
ولی مغز آقایون چون استفاده میشه،
خب دست دومه وطبیعتا ارزونترچشمک



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 تیر 1393 :: نویسنده : armin moghadasi
سلام دوستای گلم الان که اومدی اینجا فکر کن وب ماله خودته (تعارف اصفهانی بود) راستی نظر بزار حتما سوالی چیزی هم داری بپرس جواب میدم اگرم خواستی لینکم کنی خبرم کن منم لینکت میکنم اما چند وقت یه بار سر میزنم اگه پاک شده بودم شما هم پاک میشی در ضمن دوس ندارم لینک دونیم زیاد شلوغ بشه برای همین فعلا ظریفیت تا 30 تا لینک میزارم اما گه بعدش درخواست زیاد شد سعی میکنم اضافه کنم راستی نیایی اینجا بعد بری دیگه نبینمتا سعی کن پایه ثابت باشی چون زود به زود با داستان های عالی آپ میکنم راستی من مهیارم و یه اصفهانی هستم در اینجا از تمام قوم هایی که باهاشون شوخی میشه یا در آینده خواهد شد عذر خواهی میکنم.اگر خواستید کمکم کنید زیر آمار گیر وبلاگ یه کادر آبی هست توی اون کادر کلیک کنید و به ما امتیاز بدبد اگه خواستید به امتیازم در گوگل +1 بهمون بدید
با تشکر از همه کاربران.
در ضمن منو با این اسم لینک کنید (هر داستانی که فکرشو بکنی)
نه اولم نه بهترم
اما همیشه برترم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 اسفند 1392 :: نویسنده : armin moghadasi
 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.

تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم

درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی

با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم

اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت ...

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده

فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

من عاشقش هستم.

اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : armin moghadasi
چرا می ترسی؟

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم:


چرا می ترسی؟

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم: «دم‌پایی رو می‌زنم تو سرش می‌میره.» گفت: «نمی‌ترسی؟» با صدای بلند گفتم: «نه.» و دوباره دم‌پایی را بلند کردم. پسرم که حتی حاضر نبود به درِ دست‌شویی نزدیک شود دوباره گفت: «در رو ببند.» گفتم: «اگه در رو ببندم تو چه‌جوری می‌خوای ببینی سوسک رو چه‌جوری می‌کشم؟» پسرم گفت: «دم‌پایی رو می‌زنی سرش می‌میره دیگه. می‌خوام مرده‌ش رو ببینم.» با دل‌خوری درِ دست‌شویی را بستم. حالا در یک فضای دووجبیِ دربسته با یک سوسک بزرگِ پرنده تنها بودم. سوسک شاخک‌هایش را پیچ‌وتاب می‌داد. دم‌پایی‌به‌دست، آرام به سوسک نزدیک شدم. کمی بالا رفت و دقیقا روی شیار بین دیوار و سقف ایستاد. خیلی بد شد. این‌جا بد‌دست بود و مشکل می‌شد دم‌پایی را به سوسک زد. باید جوری ضربه می‌زدم که دم‌پایی به سقف نرسد ولی به بالاترین جای دیوار بخورد. پسرم از بیرون دست‌شویی گفت: «خوبی؟» داد زدم: «یه‌دقیقه خفه‌شو دیگه.» با یک حرکت ناگهانی دم‌پایی را به دیوار کوبیدم. کناره‌ی دم‌پایی به سقف گیر کرد و ضربه روی بدن سوسک جفت‌وجور نشد. سوسک از جایش بلند شد و عین گنجشک بال زد و چرخ خورد و از یقه‌ی بازِ لباسم رفت تو. داشت بین شکم و پیراهنم وول‌ می‌خورد و خودش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌زد. دیوانه‌وار نعره می‌کشیدم و در آن فضای دومتری این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدم. پسرم هم وحشت‌زده پشت‌سرهم داد می‌زد: «چی شده؟ چی شده؟» پیراهنم را درآوردم و پرت کردم و خودم را از دست‌شویی بیرون انداختم و در را بستم. پسرم داشت از ترس سکته می‌کرد. «چی شد؟» گفتم: «هیچی.» پرسید: «کشتیش؟» طوری نگاهش کردم که فهمید فعلا اصلا نباید با من حرف بزند.

دست‌ها و پاهایم می‌لرزید، ولو شدم روی کاناپه. به شکمم نگاه کردم و حالم از خودم و شکمم و همه‌چیز به‌هم خورد. قلبم تند می‌زد و دهانم خشک شده بود. پسرم آمد و پرسید: «می‌خوای برات آب بیارم؟» گفتم: «آره.» رفت و با یک لیوان بزرگ آب برگشت. گفت: «ترسیدی؟» دیدم وقت دروغ‌گفتن نیست. گفتم: «آره.» گفت: «همیشه از سوسک می‌ترسی؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا گفتی سوسک ترس نداره؟» گفتم: «ببین سوسک ترس نداره چون کاری با آدم نمی‌تونه بکنه ولی چون آدم چندشش می‌شه برای همین ازش می‌ترسه ولی چون آدم می‌دونه که سوسک کاری نمی‌تونه با آدم بکنه خیلی هم نمی‌ترسه... فهمیدی؟» پسرم گفت: «تقریبا.» بغلش کردم، پسرم هم من را بغل کرد. بعد پرسید: «تو ترسویی؟» ای‌وای! دیگر وقتِ این سوال نبود. گفتم: «نه.» گفت: «واقعا؟» چه ‌جوابی باید می‌دادم وقتی چنددقیقه پیش دیده بود که یک سوسک من را به چه‌حالی انداخته. گفتم: «این از اون ‌سوال‌هاییه که نمی‌شه راحت بهش جواب داد برای این‌که ترس یه‌چیز نسبیه.» پسرم گفت: «این‌جوری که هیچ سوالی رو نمی‌شه جواب داد.» گفتم: «چرا؟» گفت: «چون همه‌چی نسبیه.» اصلا انتظار چنین جوابی را از یک پسر سیزده‌ساله نداشتم. گفتم: «به‌نظر تو همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «تقریبا یعنی چی؟» گفت: «آخه جواب همین سوال هم نسبیه.» گفتم: «توله‌سگ اینا رو از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «چی‌ها رو؟» گفتم: «اصلا نسبی یعنی چی؟» پسرم گفت: «یعنی یه چیزی که صددرصد نیست... حتمی نیست.» گفتم: «اون‌وقت تو می‌گی همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «باریکلا به تو.» گفت: «حالا تو ترسویی یا نه؟» گفتم: «من هم تقریبا.» بعد گفتم: «بالاخره همه از یه چیزایی می‌ترسن.» گفت: «تو از چیا می‌ترسی؟» گفتم: «بذار فکر کنم بعد بهت بگم.»

از سگ‌هایی که پارس می‌کنند و دنبال آدم می‌کنند می‌ترسم، از مار و موش هم می‌ترسم، از سوسکی که کشته‌ام ولی هنوز تکان‌تکان می‌خورد هم می‌ترسم ولی وانمود می‌کنم که نمی‌ترسم. از جنازه‌ی سوسک هم... اصولا از جنازه می‌ترسم حتی جنازه‌ی عزیزان و نزدیکانم، همان‌هایی که تا وقتی زنده بودند عزیزترین‌هایم بودند وقتی می‌میرند، جنازه‌شان برایم ترسناک می‌شود چون بدنِ بدون روح‌شان را نمی‌شناسم. تازه از روح هم می‌ترسم؛ نه بدن بی‌روح، نه روح بی‌بدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرد و از گربه‌های خیابانی که وقتی پخ‌شان می‌کنی فرار نمی‌کنند، می‌ترسم و از گربه‌ای که وقتی پخ‌اش می‌کنی نزدیک‌تر هم می‌آید، بیشتر می‌ترسم و از گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر می‌ترسم. از جاهای خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت‌، از چاقوی خیلی تیز، از در قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو می‌گویند: «می‌تونی این رو بازش کنی؟» از بریده‌شدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمه‌شب، از رد شدنِ سینی چای از بالای سرم ، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن از بانجی‌جامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی می‌کشند، از رفتن توی محفظه‌ی دستگاهِ اِم آر آی، از دندان‌پزشکی، از آمپول‌زدن، از هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یک‌دفعه راه می‌افتد، از موجوداتی که خیلی کند حرکت می‌کنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشت‌سرت راه می‌رود، از صدای تلق‌وتولوق نیمه‌شب وقتی هیچ‌کس خانه نیست، از پشت‌سرِ یک وانت یا یک کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل می‌کند، از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارک‌هایی که لابه‌لای بوته‌هایش پر از سرنگ است، از آدم‌هایی که عجیب‌وغریب و خیره نگاه می‌کنند، از فیلم‌های ترسناک.
باورم نمی‌شد، چه فهرست بلندبالایی و تازه هنوز خیلی چیزهای دیگر مانده بود.
همه‌ی این‌ها را نوشتم و به پسرم نگاه کردم که کمی آن‌طرف‌تر داشت پی‌اس‌پی بازی می‌کرد، انگار متوجه سنگینی نگاه من شده باشد، به طرف من برگشت. بلافاصله نگاهم را دزدیدم.

ترس‌هایم از کی شروع شد؟ از بچگی؟ از شب می ترسیدم از تاریکی، از خوابیدن، از تنهایی... دلم می‌خواست همیشه همه‌جا روشن باشد. آرزو داشتم دانشمندان آینه‌ی بزرگی اختراع کنند و آن را با سفینه‌ای به فضا بفرستند تا وقتی یک نیم‌کره تاریک است، آینه‌ی غول‌آسا نور خورشید را از آن‌طرف بگیرد و به این‌طرف بتاباند و به‌این‌ترتیب همیشه همه‌جا روشن باشد. بعد یاد سنگ‌های آسمانی افتادم و احتمال این‌که سنگی به آینه بخورد و آینه را بشکند. با خودم فکر کردم وقتی بزرگ شدم، شش‌ماه اول سال را در قطب شمال و شش‌ماه دوم سال را در قطب جنوب زندگی خواهم کرد تا همیشه روز باشد و شب نشود. دلم می‌خواست موقع خواب جایی بخوابم که بقیه هم باشند و همه باهم حرف بزنند. من بی‌هوا خوابم ببرد، بعد یک‌نفر بیاید و لحاف بیندازد رویم و بگذارند همان‌جا بخوابم. چقدر شب‌هایی را که همه کنار هم رخت‌خواب می‌انداختیم و ردیفی می‌خوابیدیم، دوست داشتم و چقدر از جمله‌ی «برو تو اتاق خودت بخواب.» متنفر بودم. خانه‌ی ما قدیمی و اتاق من ته حیاط بود، حیاطی با دو کاج بلند که شب‌ها باد توی شاخه‌هایش می‌پیچید و گاهی باد، کاجی می‌انداخت و... تق!
خانه‌ی قدیمی، اتاقِ آن‌طرف حیاط، درخت‌های کاج، باد، صدای افتادن میوه‌ی کاج... شاید هرکس دیگری هم جای من بود، می‌ترسید. شاید من ترسو نبودم.
اولین‌بار فکر سنگ‌های آسمانی وقتی به سرم زد که به آینه‌ی غول‌آسا فکر می‌کردم ولی بعد خود سنگ‌ها هم برایم مساله شدند. سنگ‌های عظیمی که ممکن بود به زمین بخورند و کل هستی را نابود کنند. شنیدم که ستاره‌ی دنباله‌دارِ ادموند هالیدی که به آن ستاره‌ی هالی می‌گویند، هر ‌هفتادوپنج‌سال از کنار زمین می‌گذرد و با یک تغییر کوچک در مسیر بر اثر یک رویدادِ جوّیِ غیرمنتظره، ممکن است به زمین بخورد و در یک لحظه هرچه هست و نیست، دود بشود و به هوا برود.
همان‌موقع بود که خیلی چیزها به‌نظرم بی‌اهمیت شد. درس‌خواندن، نخواندن، تلاش، پشتکار... آدم‌هایی را که در خیابان سر جای پارک یا سبقت‌گرفتن باهم دعوا می‌کردند، می‌دیدم و شاخ درمی‌آوردم، از جنگ‌ها و کشورگشایی‌ها شاخ درمی‌آوردم، از سخنرانی‌ها، وعده‌ها، آرزوها، تنگ‌نظری‌ها و حسادت‌ها شاخ درمی‌آوردم... چطور این آدم‌ها حواس‌شان نبود هرلحظه ممکن است سنگی از جایی بیاید و پرونده‌ی همه‌چیز را برای همیشه ببندد. بعدها به دانشِ دانشمندان دل بستم. به لیزر، به بمب... با خودم فکر کردم بالاخره این دانشمندان به داد ما خواهند رسید و اگر سنگی در راه باشد، قبل از این‌که سنگ به زمین برسد با لیزر یا بمب یا هر کوفت و زهرمار دیگری آن را تکه‌تکه خواهند کرد و ذهنم را بستم، بستم که به سنگ‌های آسمانی، به زلزله، به گردباد و به آتش‌فشان فکر نکنم.
ولی ترس‌ها ول‌کن نبودند. در را به روی مجموعه‌ای از ترس‌ها می‌بستم، ترس‌های دیگر می‌آمدند. می‌ترسیدم، می‌ترسیدم پدرم یا مادرم بمیرند (اتفاقی که بعدها برای هردو افتاد)، از ازدواج‌کردن و مشکلات زندگی می‌ترسیدم، از ازدواج‌نکردن و تنهاماندن هم می‌ترسیدم، ازدواج کردم. از بچه‌دارشدن و مسؤولیت بچه می‌ترسیدم، از بچه‌دارنشدن و پشیمانیِ این‌که چرا بچه‌دار نشده‌ام هم می‌ترسیدم، وقتی داشتیم بچه‌دار می‌شدیم می‌ترسیدم نکند بچه سالم نباشد اما سالم بود. بعد برای آینده‌ی بچه‌ام می‌ترسیدم. شغلش، زنش، کارش... ترس‌ها تمامی نداشتند. یک‌بار دوستم گفت: «می‌دونی آهویی که تو جنگله از چی می‌ترسه؟» گفتم: «از چی؟» گفت: «فقط از شیر... دیگه هیچی.» پس من چرا از این‌همه چیز می‌ترسیدم؟
حتی وقت‌هایی که نباید می‌ترسیدم هم می‌ترسیدم. یک‌بار با زنم رفته بودیم بیرون، یک ماشین که یک‌طرفه و خلاف می‌آمد، جلویمان سبز شد. بوق زدم که عقب برود، جوانی که راننده‌ی ماشین بود سر را از پنجره بیرون آورد و گفت: «بی‌شعور این‌قدر بوق نزن.» دیگر بوق نزدم. زنم که آن‌موقع نامزدم بود، نگاهم کرد و گفت: «چیزی بهش نمی‌گی؟» این جوان‌های بی‌کله اکثرشان چاقوماقو هم دارند، خیلی‌هایشان دعوایی هم هستند. گفتم: «ولش کن جواب ابلهان خاموشیه.» هنوز که هنوز است، زنم توی دعواهایمان آن روز را یادآوری می‌کند که چرا آن روز پیاده نشدم و یک مشت توی فک مرتیکه نکوبیدم؟
سال‌ها بعد یک‌بار وقتی با زنم و یکی از دوستانم و همسرش بیرون رفته بودیم، با راننده‌ی ماشین بغلی که جلوی ما ویراژ می‌داد دعوایمان شد، راننده‌ی ماشین بغلی که هیکلش سه‌برابر من بود با یک چوب گنده از ماشینش پیاده شد، دوستم که هم‌قدوقواره‌ی من بود، در چشم‌به‌هم‌زدنی پایین پرید و به دماغ مردِ سه‌متری یک «کله» زد، مردِ چوب‌به‌دست نقش زمین شد. من ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزید. به دوستم گفتم: «از قدوهیکلش نترسیدی؟ ندیدی چوب دستشه؟» دوستم گفت: «چرا ترسیدم ولی خب باید می‌زدم دیگه.» بعد گفت: «همه می‌ترسن. باید به روی خودت نیاری. اگه به روی خودت نیاری یعنی نترسیدی.» بارها سعی کردم وانمود کنم که نمی‌ترسم ولی می‌ترسیدم.


پسرم را صدا زدم و گفتم: «خیلی ناراحتم.» پسرم گفت: «چرا؟» گفتم: «برای این‌که فهمیدم آدم ترسویی هستم.» پسرم گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفتم: «فهرست ترس‌هام رو نوشتم.» پسرم گفت: «ببینم.» گفتم: «نه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «خجالت می‌کشم.» پسرم گفت: «بده ببینم.» جایمان عوض شده بود، کاغذ را دادم دست پسرم.
نگاهش می‌کردم. خیلی بادقت می‌خواند، وقتی تمام شد یک‌بار دیگر هم خواند. گفت: «به‌نظرم تو ترسو نیستی.» گفتم: «واقعا؟» گفت: «آره مثل همه‌ای.» خوشحال شدم. از این‌که به‌نظرش مثل همه بودم، این‌قدر خوشحال شدم که در پوستم نمی‌گنجیدم. پسرم گفت: «حالا سوسکه رو نمی‌کشی؟» فکر می‌کردم ماجرای سوسک و کشتنش تمام شده باشد ولی از قرار معلوم این رشته سر دراز داشت. گفتم: «خودت نمی‌کشیش؟» گفت: «نه. می‌ترسم.» گفتم: «می‌دونم، ولی بالاخره ممکنه یه موقعی مجبور بشی مثلا وقتی زن بگیری، اگه زنت بگه یه سوسک تو دست‌شوییه و بخواد بکشیش که نمی‌تونی بگی می‌ترسم.» پسرم گفت: «اون‌موقع می‌رم می‌کشم.» گفتم: «دیدی که منم نوشتم می‌ترسم.» گفت: «زود باش، داره می‌ریزه.» دوباره شروع شد، وارد شدن به توالت، درآوردن دم‌پایی، بستن در توالت و تنهاشدن با سوسک. این‌بار سوسک روی زمین بود، پیراهنم هم کنار سوسک روی زمین افتاده بود و نوک شاخک‌های سوسک به یقه‌ی پیراهنم می‌خورد. همین که به سوسک نزدیک شدم، سوسک رفت پشت پایه‌ی سرامیکِ روشویی قایم شد. با دم‌پایی یکی دو ضربه به پایه‌ی سرامیکی زدم که سوسک بیرون بیاید. یک‌دفعه سروکله‌ی سوسک پیدا شد و در فاصله‌ی یک سانتی‌متری، صاف جلوی چشمم شروع به بال‌زدن کرد. این‌قدر نزدیک بود که بال‌زدنش باعث می‌شد باد آرامی که بوی سوسک می‌داد به صورتم بخورد. این‌بار دیگر نمی‌خواستم جیغ بزنم ولی زدم و وقتی می‌خواستم از دست‌شویی بیرون بدوم، پایم روی آبی که از شیلنگ بیرون ریخته بود لیز خورد و کف خیس دست‌شویی خوردم زمین. سوسک آمد و نشست روی پیشانی‌ام آرام گرفت. پسرم داد زد: «دوباره چی شد؟» داشتم قبض روح می‌شدم. با صدایی که به‌سختی از گلویم بیرون می‌آمد گفتم: «چیزی نشده.» پسرم گفت: «کشتیش؟» گفتم: «تقریبا.» گفت: «تقریبا یعنی چی؟» گفتم: «یعنی به‌طور نسبی دارم می‌کشمش.» پسرم گفت: «در را باز کنم؟» این‌بار دیگر فریاد زدم: «نه... نه.» سوسک آرام‌آرام روی پیشانی‌ام قدم زد و آمد نوک دماغم، جوری با طمانینه راه می‌رفت انگار پیشانی من خیابان شانزلیزه است. حالا نوک شاخک‌هایش زیر چشمم می‌خورد و هم قلقلکم می‌آمد هم صدبرابر چندشم می‌شد. سوسک گفت: «چطوری؟» گفتم: «داری حرف می‌زنی؟»گفت: «از بس ترسیدی فکر می‌کنی من دارم حرف می‌زنم.» پسرم دوباره از پشت در گفت: «بیام تو؟» این‌بار بلندتر از دفعه‌ی قبل داد زدم: «نه.» به سوسک گفتم: «ببین پسرِ سیزده ‌‌ساله‌ی من پشت در وایساده خیلی بده اگه در رو باز کنه من رو که باباشم تو این موقعیت ببینه، جان هرکی دوست داری یه لطفی به من بکن.» گفتم: «بذار جامون عوض بشه.» گفت: «عین اون صحنه‌ی فیلم گوزن‌ها؟.» گفتم: «آره، بیا و عین پوریای ولی یه کار جوون‌مردونه بکن، جای دوری نمی‌ره.» سوسک گفت: «نمی‌تونم پسر من هم داره
نگاه می‌کنه.» دیدم بغل پاشویه یک بچه‌سوسک دارد به ما نگاه می‌کند. بچه‌سوسک گفت: «بابا، گناه داره از روی دماغش برو اون‌طرف.» سوسک کمی فکر کرد. بعد پر زد و از روی دماغم بلند شد و رفت پیش پسرش. از جایم بلند شدم و سوسک بامعرفت و پسرش را با یک ضربه له کردم. سوسکِ له‌شده گفت: «این بود نتیجه‌ی جوون‌مردی من؟ حالا که این‌جوری من رو کشتی دیگه به‌نظرت ترسو نیستی؟» و دیگر حرفی نزد.
پسرم گفت: «بیام تو؟» گوشه‌ی چشمم اشک جمع شده بود، گفتم: «ببین به‌خاطر یه دست‌شویی رفتن آدم رو مجبور به چه‌کارایی می‌کنی؟» پسرم آمد توی دست‌شویی و گفت: «تازه می‌خوام درباره‌ی شجاعت، گذشت، عشق، دوستی، خودخواهی، قهرمانی، ازخودگذشتگی و این چیزا باهم حرف بزنیم.»
ای‌وای این‌بار سوسک بود، دفعه‌های بعد باید شیر می‌کشتم.

 








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : armin moghadasi

بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آن‌ها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.

لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمی‌دانستم با این همه بی‌حجاب و… چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آن‌ها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.

داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آن‌ها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچه‌ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان می‌آمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آن‌ها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند؛ لذا از من خواستند که به عنوان راهنما با آن‌ها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آن‌ها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.

سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟

گفتم: از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می‌کنند؟

یکی از بچه‌ها بلند گفت: حق با حاج آقا است خیلی وضعیت ما نا‌مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج آقا بیند یا گریه می‌کند یا می‌خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می‌کند

بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند ولی یکی از مخالفان گفت: حاج آقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده‌ایم لذا نه تنها بلد نیستم! بلکه از چادر متنفرم! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم! حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری‌ها را می‌بینم حالم به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد دختران چادری را خفه کنم.

گفتم: به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی ببینی در بازار تعجب نمی‌کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسوول دختران بی‌چادری باشد؟ گفت: قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!

گفتم: حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آنکه می‌خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید.

بالاخره با بی‌میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه ۷ نفره اراذل اوباش که ۴ نفر آن‌ها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می‌کردند مثل بچه‌های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند.

اگر کسی اولین بار آن‌ها را می‌دید می‌گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!

اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف‌‌‌ همان دختر مخالف چادرکه می‌خواست دختران چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.

ولی وقتی آن آقا دزده می‌خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود بدزدد به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت موفق به گرفتن کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد و قضیه به خوبی تمام شد.

همین که این اتفاق به ظاهر ساده افتاد‌‌‌ همان خانم پیش من آمد و گفت:

 حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی‌دانستم.

فکر نمی‌کردم چادر اینقدر به‌دردم بخورد. حاج‌ آقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه‌ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم.

وقتی این حرف‌ها را به من می‌گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می‌گفتم:

خدایا‌ای کاش همه می‌دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر  چقدر زیاد است .

و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 فروردین 1392 :: نویسنده : armin moghadasi
یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه - مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم.دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه. یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم. پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم. اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت. بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت.و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم. زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره.مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگوزن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم غول میپرسه درس هم خوندین؟ زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم غول میپرسه چند سالتونه؟ زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید.مستر دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : armin moghadasi
برخیز، که فجر انقلاب است امروز
بیگانه صفت، خانه خراب است امروز
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد
از لطف خدا، نقش بر آب است امروز
فجر است و سپیده حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام در کشور ما
خورشید حقیقت از افق سرزده است
«والفجر» که سوگند خدای ازلی است
روشنگر حقی است که با «آل‌علی» است
این سوره به گفته امام صادق
مشهور به سوره «حسین‌بن‌علی» است
شب رفت و سرود فجر، آهنگین است
از خون شهید، فجر ما رنگین است
این ملت قهرمان و آگاه و رشید
ثابت قدم است و قاطع و سنگین است
شب طی شد و روز روشن از راه رسید
خورشید امید شرق، از غرب دمید
عیسای زمان، راز زمین، «روح خدا»
در کالبد مرده، دمی تازه دمید
این نهضت حق، که خلق ما برپا کرد
نه شرقی‌و غربی است، نه سرخ است و نه زرد
در وسعت و عمق و شور و یک‌پارچگی
زیباتر از این نمی‌توان پیدا کرد
جان‌های جهانیان به لب آمده است
جان در پی حق، داوطلب آمده است
جمهوری اسلامی ما در این قرن
فجری است که در ظلمت شب آمده است
بر ملت تازه رَسته از دام و کمند
آن بردگی گذشته، یارب مپسند
این در که به‌روی ما گشودی از مهر
بار دگر از قهر، خدایا تو مبند

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : armin moghadasi

شعر در مورد دهه فجر مخصوص دانش آموزان

این دهه فجر است گویی نوبهار

وین همه مهراست از او یادگار

غصه ها رفتند و افسانه شدند

ناله ها فریاد مستانه شدند

دردهه فجرامتش پیروزشد

ماه بهمن ماه جان افروزشد

فجرگویی نوبهارزندگی

چون چراغی در ره سازندگی

ماهمه دلداده ی رهبرشدیم

تا ابد او یار و ما یاورشدیم

گفته بودم قصه دارم با شما

قصه ای از ماه بهمن بچه ها

آنچه بشنیدید برآیندگان

بازگویید تا بماند همچنان

از نهضت قاطعانه ی روح الله

شد دست ستمگران ز ایران کوتاه

با دست تهی و این همه پیروزی

لا حول و لا قوت الا بالله

دهه فجر مبارکباد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : armin moghadasi

 دیدی که دوام " شب" بسی کوتاه است؟            دیدی که " سحر" از پی شب، در راه است؟

آن عیسی ِ ما که زنده کرد، ایران را                     حقا که مسیحا دم و " روح الله " است.

... گرفتار جنگ یأس بودیم. سالهای حکومت طاغوت،  دشنام به " شب" می دادیم و نفرین به " ستم" می کردیم.

ناامید از پیروزی ، مقهور قدرت و مرعوب سرنیزه بودیم...

اما... مسیحا نفسی، احیاگر نفوس شد و حیات این ملت را جانی تازه بخشید.

" روح خدا " بود که در جان افسرده مردم دمیده شد.

او بود که پرده‌های غفلت را از هم درید،

کابوس ترس و وحشت را از میان برد،

جسارت و گستاخی حق طلبانه را به مردم بخشید....

امت را با " اعجاز خون" آشنا ساخت و " فرهنگ شهادت‌طلبی" را در کام جان پیروان علی علیه‌السلام و آشنایان با کربلا و شاگردان عاشورا ریخت.

..... و بالاخره" دهه فجر" آمد، که طلوع فجر آزادی را نوید می داد. ملت، تا پای جان از " راه" و " رهبر" دفاع و حمایت کردند. شهیدان بر سر" میثاق جان" استوار ماندند.

جانبازان، روز و شب، از روی شیدایی حق و شیفتگی به مکتب، به سنگر سازی ، درگیری ، شعار و تظاهرات پرداختند و در برابر حکومت طاغوت، حتی یک لحظه هم سرخم نکردند و" آری" نگفتند. هرگاه بیرق خونین حق خواهی و ستم ستیزی از دست رزمنده ای بر زمین می افتاد، دیگران مصمم تر از پیش ، قدم جلو نهاده و در برافراشتن آن بیرق، همت به خرج می داند.... تا بالاخره زنجیرها گسسته شد، " ساعت" فرا رسید و یکی از " ایام الله" تحقق یافت و وعده راست الهی به وقوع پیوست و خورشید تابید...

حنجره های داودی، در رهگذار باد، در چشم انداز آفتاب، در سایه سار ایمان، در موج خون، در شط جهاد و ... سرود فجر حقیقت را سر داد."22 بهمن" اوج این موج های خونین و متراکم و موج این شطهای خروشان بود که " کلمة الله" برفراز زمان جای گرفت و خداوند، این ملت را یاری نمود و اینک 22 بهمن یاد آور آن روزهای خون و آتش و صحنه های نبرد در پادگان ها، لاشه تانک های سوخته و ویرانی مراکز نظامی است . یاد آور روزی که فرعون در نیل غرق شد و آتش بر ابراهیم، گلستان گشت و عصای موسی اژدها شد و بنی اسرائیل، به سلامت از " نیل" گذشتند.و آن روز است که " ایمان" به جای " زور" نشست و " خون"،  وطنمان را " لاله زار" کرد و یوم الله 22 بهمن را به وجود آورد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو